iqc9clw38l6pyrrlsu45.jpg

 شبم تار است
دلم صدها غم ناگفته و گفته به دل دارد
کسي تورات مي خواند ، کسي انجيل ، کسي قرآن !
و من بيگانه وار با خود چنين گويم :
که هستم من ؟
چه هستم من ؟
که در اين کارزار افتاده هستم من !

شبم تار است...
هوا شرجي و در دل حسرت باران تلنبار است ...
دلم خواهد که امشب آسمان هم اندکي با من بسازد ...
ابرها را گريه آرد ...
اندکي باران ببارد ...
دلم خالي شود شايد ازين انبوه اندوه و غم روز جدايي از تو اي پروردگار من !
آري !
غم روز جدايي...
.
.
.
زمين جاي قشنگي نيست ...
دلم تنگ است ...
دلم تنگ خداوند است ...